خرید بک لینک
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: آرین صفری تاريخ: جمعه 17 اسفند 1397 ساعت: 22:44

مینویسم و پاک میکنم، مینویسم و پاک میکنم و هیچکدوم به دلم نیست. هیچی نمیتونه عمق احساسم نسبت به کثافتی که درگیرش شدم رو بیان کنه. میخوام به خودم 2 هفته وقت بدم، 2 هفتهی طلایی رو بسازم. تا پارسال م

برچسب: نویسنده: آرین صفری تاريخ: جمعه 17 اسفند 1397 ساعت: 22:44

خب دو هفته تموم شد:) اونجوری که پیش بینی کرده بودم نگذشت، همون اوایل کار فهمیدم که رویکردم اشتباهه. فهمیدم که یک عمر خودم رو در نقش قربانی در نظر می گرفتم و الان هم دارم همون رویه رو تکرار می کنم. در

برچسب: نویسنده: آرین صفری تاريخ: جمعه 17 اسفند 1397 ساعت: 22:44

تیپیکال خانواده ی ایرانی اینه که تا وقتی توی خونه ی ما داری زندگی می کنی اختیارت دست ماست، تا ازدواج کنی و بری خونه ی شوهر. که در اینجا باید اشاره کرد که مفهوم نهانش اینه که اون موقع هم اختیارت دست شو

برچسب: نویسنده: آرین صفری تاريخ: جمعه 17 اسفند 1397 ساعت: 22:44

نمیدونم با خودم به صلح رسیدم یا همهی اینا آرامش قبل از شروع جنگ اصلیه، اما احساس سِری عجیبی دارم. حس اینی که همه چی برات حل شده است، رها شدن از تناقضهای همیشگی زندگیت، حس عجیب و غیرقابل وصفیه. این ر

برچسب: نویسنده: آرین صفری تاريخ: جمعه 17 اسفند 1397 ساعت: 22:44

میم همیشه به خندههام توی عکسها برچسب مصنوعی بودن میزد. حالا چند وقتیه که میگه خندههات طبیعی شده.

ایمان بیاریم؟

برچسب: نویسنده: آرین صفری تاريخ: جمعه 17 اسفند 1397 ساعت: 22:44

سه روز هست که اومدم توی اتاق جدید، اتاقی که برای یک ماه و نیم مهمونش هستم. روز اول که به مرتب کردن وسایل و بشور و بساب بعد از سفر گذشت، روز دوم رو هم از صبح تا شب بیرون بودم، اما امروز از خواب بیدار ش

برچسب: نویسنده: آرین صفری تاريخ: جمعه 17 اسفند 1397 ساعت: 22:44

-میای امروز؟ -میام:) وقتی هورمونهات بهم ریخته و داغونترینی، انگار یه تریلی از روت رد شده و حتی نای غر زدن هم نداری، استرس خفت کرده و حوصلهی خودتم نداری، وقتی شب قبل 4 ساعت هم نخوابیده و از صبح تا غ

برچسب: نویسنده: آرین صفری تاريخ: جمعه 17 اسفند 1397 ساعت: 22:44

همیشه غروبهای عاشورا خونهی مادربزرگ که بودیم، وقتی همه یکییکی وسایلشون رو جمع میکردند و سوار ماشین میشدند میرفتند، یه حس مزخرف غیرقابل وصفی داشتم.
مثل اینکه قراره بقیهی زندگیم غروب عاشورای خونهی مادربزرگ باشه...
+ کاش اینجا جای بهتری بود، کاش ما آدمهای دیگهای بودیم.
++ بغضی که قراره تا آخر عمر بمونه...

برچسب: نویسنده: آرین صفری تاريخ: جمعه 17 اسفند 1397 ساعت: 22:44

برای نزدیکترین آدمهای زندگیم درد و دل میکنم و چند دقیقه نگذشته حس میکنم چقد ضعیف جلوه کردم جلوشون. برای نزدیکترین آدم زندگیم نمیتونم شرایط رو توضیح بدم. در حد توانم توضیح هم که میدم واکنش مورد قبول

برچسب: نویسنده: آرین صفری تاريخ: جمعه 17 اسفند 1397 ساعت: 22:44

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: آرین صفری تاريخ: چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 18:13

بهش گفتم دلم میخواد برم چتریهامو کوتاه کنم، اما مادربزرگ درونم اجازه نمیده.

گفت برو بزن، هر چی سنت میره بالاتر مادربزرگِ پیرتر و خرفت تر میشه ها :)

برچسب: نویسنده: آرین صفری تاريخ: چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 18:13

دیروز ح زنگ زد و بعد از مدت ها نیم ساعت با هم تلفنی صحبت کردیم. ازم در مورد موضوعی مشورت گرفت، از ادمیشن هاش و فرایند فرسایشی که طی کرده و ... تعریف کرد. با هم خندیدیم، حرف های گاها جدی و تلخ زدیم و شاید بیشتر از همیشه سعی کردم از احساس واقعیم بهش بگم، بگم که چقدر برام آدم مهم و دوست داشتنی هست. بهش گفتم که منو در جریان اوضاع زندگیش قرار بده و شنیدن موفقیت ه

برچسب: نویسنده: آرین صفری تاريخ: چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 18:13

دیروز یه روز کاملا معمولی بود، صبح رفته بودم کتابخونه، ناهار خورده بودیم، من قرمهسبزی فریزشدهی مامان و الف مرغ دستپخت باباش. چای بعدازظهرمون رو توی جای همیشگی نوشیده بودیم و الف رفته بود که به کلاس زبان فرانسهاش برسه. منم یک ساعت بعد وسایلم رو جمع کرده بودم تا به قرار ساعت 6:30ام برسم. هیچ موقع اون ساعت از کتابخونه نزده بودم بیرون، همیشه شب برمیگشتم که

برچسب: نویسنده: آرین صفری تاريخ: چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 18:13

از کلاس برگشتم، ع 2 روزه از تبریز برگشته و من هنوز درست حسابی ندیدمش، دم در ایستاده، بغل و بوسش می کنم، لپش سرخ میشه، می خنده. هنوز کفش هامو درنیاوردم که شروع می کنه با ذوق از جلسه ی امروز کلاس تصویرسازیش صحبت کردن. میام تو، لباسام رو عوض می کنم، روی تخت لم میدم و به گوشیم ور میرم، ع هنوز داره تعریف می کنه و منم هر چند ثانیه سرم رو میارم بالا، لبخند می زنم و

برچسب: نویسنده: آرین صفری تاريخ: چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 18:13

الان 2 هفته است با خودم میگم دختر کاش میشد یه کوله برداری، یه بلیط قطار بگیری و بری، فقط بری و دور بشی از همه چی. ارتباط برقرار کردن با آدم ها ازم انرژی می گیره، خوبه ها، اما خستم می کنه، مستهلکم می کنه، این که همش باید همه چی رو care کنی... اما نشد، یعنی خب به گزینه های ممکن فکر کردم و در نهایت کسی رو پیدا نکردم. از طرفی هم جرات تنها رفتن رو ندارم. دیگه نها

برچسب: نویسنده: آرین صفری تاريخ: چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 18:13

صفحه بندی